حسی هست که نمی دانمش اما هست می آید مرا لبریز میکند از
دوست داشتن , جاری شدن , حلول کردن و ارزانی کردن . در این بین می خواهم
نیست شوم نوری باشم . هر آنچه می تواند رها کند هر آنچه می تواند ببخشد, باشم. بی دریغ بی انتظار بی منت. همه وجودم یکسر می جوشد و هدیه دوستی دادن , می
شود قسمتی از آن وجود دیگرم . لحظه هایی هست که بی هیچ اتفاقی بی هیچ حضوری بی
هیچ واسطه ای روی ابرها پرواز می کنم چرخ می خورم و کوچک ترین ها شادم میکند می
خواهم قسمت کنم آن چه در من این همه خیر خوشی و سرور می آورد می خواهم همه دنیا
تجربه کند مزه مزه کند این همه زیبایی و لذت را و میان این همه لذت هست , آنچه می تواند تکانم دهد آنچه می تواند از بین
ابرها و ستیغ قله رضایت درهم آمیخته ام کند در من سر ریز می شود . باز تمام
خودگویی ها از نو آغاز میشود , باز به دادگاه ذهنم فراخوانده می شوم و از نو محکوم
می شوم و جریمه های خط خورده را باز رو نویسی می کنم . می مانم آنی که در من هست کیست و من کیستم .
دوشنبه، آبان ۱
پنجشنبه، مهر ۲۷
سوال ها نمی مانند
هزار و یک دلیل هست برای نبوسیدنت و تنها یک دلیل همه ی آن هزارتا را رها می کند
پ ن : حضوری که تمامش نیست
پ ن : حضوری که تمامش نیست
سهشنبه، مهر ۲۵
گاهی تمام می شوند برای همیشه
بند باز شده ام و این طناب موج دار یاد می دهدم بی ترس قدم بزنم شاید حتی روی لبه های تیغ . یاد می دهد رها شوم با باد بی تعلق , یاد می دهد انتظار رویارویی با هر آنچه ممکن و غیر ممکن هست را داشته باشم و میان این همه دیگر تو نیستی انگار نه دوست داشتن و نه تنفر , نه خواستن و رفتن , نه ماندن و نه انگار وجود خارجی داشته ای , مثل اینکه هیچ وقت نبوده ای . روی بندها تاب می خورم و اکنون می شود زندگی , اکنون می شود من و روزها می شوند شوری برای لحظه هایی که نمی دانمشان . روی طناب می پرم بی ترس دستها را به وسعت استقبال باز می کنم تا میان هر آنچه هست و نیست به پرواز در بیایم و از اتفاق ها و آدم هایش بگذرم
جمعه، مهر ۲۱
چشم ها گاهی برق می زنند
چشم ها گاهی برق می زنند می خواهند تمام تو را ساطع کنند همه ی هستی را که در آغوش بگیری می توانی تا ابد در همان لحظه جا خوش کنی کوچک است گاهی دست هایی مطمئن آغوشی امن می تواند بهترین های دنیا را از آن تو کند گاهی پشتی که به پشتت می دهد تا آخر دنیا سوار زندگی می شوی و می خواهی اوج بگیری زمان بایستد . گاهی وجودت برق می زند و تنها از نگاه هایی به تو خیره مانده می خواهی چشم همه دنیا برق بزند
پ ن : گاهی به عمر یک شهاب می ماند
پ ن : گاهی به عمر یک شهاب می ماند
چهارشنبه، مهر ۱۲
سوالها می مانند ؟
چرا نبوسیدی ام چرا ؟؟؟؟ به چشم هایت خیره می
شوم میان کشمکشمان چرا لب هایم را لمس نکردی ؟؟؟؟ خیره شدم به تو نگاهمان روی هم ماند . به آتش خیره می
شوم یخ می زند صورتم به شمعدانی هایم دست می کشم یخ می زنم !
به نور
خیره می شوم غرق می شوم در آن روز سرد زمستان , پشت پلک هایم جا خوش کرده ای . می دانی
! هزار بار مرور اش می کنم . در من چه دیدی ؟ زنی سرد که با آتش می سوزد ؟ خاکسترم را بر باد دادی خیره شدی به چشم هایم . ببین !!! مرا ؛ اعماقم را, کاش می بوسیدی ام . بارها پرسیدم
, از شمعدانی هایم , نبوسیدم چــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟ چاقویت زخم زد
روی زخم ها را ببوس من بودم میان همه ی بودن ها میان همه دلتنگی ها این روزها می
آیی با همان بی حرمتی ها و من ترک کرده ام . باور کن . دوست داشتن را. دستم می لرزد . مرد
باش مرد. آملی ات چرخ می خورد میان خودش می
رقصد با خودش و با چشمان بسته می چرخد و دنیا می چرخد و در چین های دامنش گم می
شود قلبش شکسته . درد دارد چرا دست هایش را نگرفتی ؟ یخ زده . باورت می
شود این روزها مرور می کند و باز می پرسد چرا نگاهش نکردی چرا عمیق نشدی چرا چرا
چرا این زن هر روز می میرد هر روز حسن یوسف هایش می پژمرد و او فرشته می شود شیطان
می شود و تو رفته ای بی بازگشت کسی نیست هیچ کس و تنها اشگ ها هستند که گرمش می
کنند خاطرات سرد خاطرات تلخ باران و باران دوست داشتی پی دود می روم پی آتش زیر
خاکستر پی خواسته ای که برآورده نشد پی سوالی که جوابی نیست پی کسی که سکوت کرد پی مردی که عادت نکرده بود بماند پی دوس داشتنی که زمان داشت . چرا نبوسیدی ام ؟ زنگ ساعت خورده بود ؟ میان شب جا ماندم همان جا زمان جا خوش کرده و زنی میان هبوط متوقف شده . نگاه کن من ... همانم , آن زن خوب ببین می شناسی ؟
اشتراک در:
پستها (Atom)