‏نمایش پست‌ها با برچسب احساس دروني. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احساس دروني. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، فروردین ۱۰

ازدحام

نبودن ها را که نمی شود انکار کرد ، اما چگونگی اش را خوب می شود خوش تراشید و گاهی اصلن نتراشید ، می شود سفر کرد به روزهای گذشته می شود آدم ها را از گذشته با خودت تا اکنون همراه کرد ، می شود خاطرات خوب را هی برق انداخت و رنج ها را نه انگار که بوده اند به روی زندگی نیاورد و دایم میان روزهایی که نیستند پرسه زد ...
مُهمَل است ؛ صداها یخ می زنند آنجا که گلوله گلویت را پاره می کند آنجا که دست هایت زمین را چنگ می زند و نگاهت تا ابد میان ذهن ، عکس دست نخورده ای باقی می ماند ، آنجا که جنگ فقط صدایی می شود که در خون تلاش می کند آوایی بسازد . توهم است ؛ زخم ها هر چقدر هم کهنه باز می توانند آپارات گذشته را روشن کنند و تو ببینی که  می شود انتخاب کرد  ، چگونگی مرگ را چرایی بودن را ...

چهارشنبه، آذر ۱۲

روح هزار ساله ..

سکوت های تلخ و طولانی , جاهای خالی تاریک و ترسناک, زخم عمیق سقط های حرف های خورده شده , زایمان های نارس رابطه , به مسلخ کشیدن هر لحظه از زندگی و مردمانی کینه توز که  با اسید از یکدیگر انتقام می گیرند... توان نگهدارا ندارد , رحم روح هزارساله ام استعفایش روی میز ...

حبس ابد

چیزی شبیه اندوه از درونم چکه می کند , چیزی شبیه تشویش از دست هایم می خزد , احساسی ناشناخته . می هراسم از خودم , نمی شناسمش , می خزم زیر لحاف , شادی از من به حبس ابد می گریزد

جمعه، آبان ۲۳

والس درد

درد در من والس می رود, می چرخد . امان بده , پلک هایم بیش از 32 ساعت است روی هم گرم نشده
یکجا بند شو , نیست , خودم را که پیدا می کنم آرواره هایم تیر می کشند , ذهنم از قاب بیرون می رود
سرفه های خشک آن سال گلویم را تیغ می کشد , دنبالت که نذاشته اند یواش تر این نبض لعنتی را بزن
این همه بلوا را شیرنسکافه عصر به پا کرده یا خودمختاری سلسله اعصاب از مغز؟؟ نمی دانم

میان صداها

میان حجمه ی صداها کسی دائم زیر گوشم تو را به نام می خواند
سر بر می گردانم
شاید که ببینمش
فرمان اخراج را صادر کنم
میان بم بست کوچه های استیصال روزهایت
شانه های طلب می کنی
بی حرف
بی منت
فقط لحظه ای از یاد ببری
تاریکی دالان های زندگی را

سه‌شنبه، مرداد ۲۸

از تنهایی ها

 پرپر می زند این دل لاکردار وامانده ام چطور دستم را ببرم بیخ گلویش تا آرام شود . سبحانک یا لا اله الله ... زیر گوشش می خوانم تا بلکم این دلشوره بی جهتش بنشیند و با خودش زمزمه کند یا من انیس له .... آن وقت جا گیر شود در آغوش خدایش و با خیال راحت پلک هایش را هم بیاورد و دل بدهد به رضای ارحم الراحمین .
به قفس جسم کوبیده می شود جان لاجون و من برای رهایی اش راهی نمی یابم ، آرام زیر لب می خوانم یا فوق و به کلی شی ... تبش ، هذیانش کابوسش قطع شود و لبخند آرامشش خیالم را تمام کند و صابر شود به سکوت ها و هیاهوها

چهارشنبه، مرداد ۲۲

نهال های انار

بودن هایم را دانه دانه بر می چینم
تا نبودنت آرام آرام از یادم برود
تا مرز ندیدنت پیش روی می کنم

روی مین های کاشته شده می پرم
تا زمین دلم پاک شود از حضورت

برای نهال های  انارم شخم می زنم
خود را
تا هوای زندگی لابه لای روزها برقصد

چهارشنبه، مرداد ۱۵

قطار

ما بین واگن ها می مانیم
باد بین بودنمان می پیچد
دستمان را محکم بهم می دهیم
شناور می شویم بین روزها
و لبخندمان می شکفد
برای راه ها ...

پنجشنبه، مرداد ۹

نه انگار که بوده ای ...

رفته ای سالهاست
شاید نبوده ای هیچ گاه
به دنبال چه کسی می گردم؟
در نگاه دیگران چه چیز را جستجو می کنم

دست های دوست داشتنی



 دست ها خوبند ، پوست احساس را لمس می کنند .
آن ساقه های ترد شکننده آغوشی می شوند برای جان پناه شدن . گاهی بی دریغ ، بی توقع می بخشند.

دست ها دلگیریشان عمیق است ؛ تنها ، سرسخت ، پنهان . برای خداحافظی می روند بی اینکه بخواهند .  بی اینکه انتخاب کنند.

آن بندها دوست داشتنی اند ، می توانند به تعداد لحظه های بودن قصه داشته باشند .
ژه

جمعه، تیر ۲۷

وقتی تمام می شود

خوب است تمام شود یک آدم یک رابطه در درونت . خوب است پویش کنی بببنی کجای بودنت را اشتباه رفته ای ! کجای روزهای باهم را خطا کرده ای ؟ مسئولیت آنچه پیش آمده را بپذیری .
 دیگر پی اش نمی گردی ، دیگر نمی خواهی بدانی حالش چطور است ؟ زندگی بر وفق مرادش هست ؟  نگرانش نمی شوی بی تفاوتی جایش را به آن هه خواستن می دهد . حسودش نیستی ، دنیا آدم بیاید و برود با او ، حتی دلت لحظه ای تنگ خواستنش نمی شود . جهانگرد شود و دنیا را بچرخد لحظه ای دلت نمی خواست همسفرش می شدی . عجیب سبک می شوی عجیب حالت بر مدار خودت می چرخد و زندگی میان دست های تو‌ نبضش می زند . با دلتنگی که وداع می کنی سبک می شوی خنده جای خودش می نشیند و زندگی اسبش زین می شود برای جرئه جرئه سر کشیدن لحظه ها

پنجشنبه، تیر ۲۶

ع ش ق و یا ...

سخت که آدم ها را راه بدهی به خودت, دردناک تر و سخت تر و دیرتر می توانی در درونت با آنها خداحافظی کنی هرچقدر هم که رابطه کوتاه باشد . کش می آیی , خودت را می خوری و کم می شوی ... وزن کم می کنی ... پریود مغزت به پریود جسمت رسوخ می کند و جلو می اندازیش که مبادا عقب بماند از روحت .... سالها در حسرت روزهای عاشقی بمانی از راه نرسیده باشد و هنوز زیر دندانت مزه نکرده باشی اش که رفته باشد ...

دوشنبه، تیر ۱۶

کشیش رالف عزیزم

از آدم های دوست داشتنی زندگی ات کسی باشد که وقت های از هم پاشیدگی ات بی اینکه بخوانیش ، تو را بو بکشد . ماه ها باشد که در دسترست نباشد ، به هیچ جا بند نباشی برای پیغام گذاشتن ، حتی ایمیلی نباشد که سال به سال چک شود اما.... همین که نابسامان می شوی همین که احوالت در هم می شود انگار هرجای دنیا که باشد صدای ناهماهنگ ضربان قلبت را می شنود ، در آغوشت می گیرد ، نه انگار که هیچ جا نبوده و حس می کردی تا ...ابد نخواهی داشتش نه انگار که نمی دانستی کجا می توانستی پی اش بگردی ، نه انگار که مثل باد می ماند . 
من دارمش سالهاست که دارمش ، خط فکری ام ، کتاب هایم ، اکنونم ، شادی ام ، دوچرخه سواری ام و شطرنج بازی کردنم ... انگار همه را از او وام گرفته ام . سالهای نو جوانی ام با لذت دیدنش ، حرف زدنش ، بحث کتاب های خوانده شده گذشت .... و جوانی ام با خیال با من بودنش ... ، نقاشی می کرد و فلسفه می خواند و من چون کودکی کنارش می پلکیدم . 
من ندارمش چراکه تعلقی ندارد برای هیچ چیز و هیچ کس .

دلم می خواهدت


دلم برای
صبح بخیر گفتنت
برای لقمه گرفتنت
برای دست های جا دار بزرگت
برای قهوه درست کردنت
کتاب نیمه تمامی که برایم می خواندی
برای تذکر دادن به خودت
برای جمله های  : ... بد استت
برای سفرهایی که قرار بود باهم باشیم...
تنگ شده
لعنتی .....
چرا خبری از تو نیست
خبری از من نیست
چرا بر نمی گردی....

در یابیم

زندگی کوتاه تر از محاسبه عاشقانه ماست . دلم می خواهد غرق شوم میان روزها بی اینکه روزمرگی بیآلودم بی اینکه یادم برود وسعت تنهایی ام چه میزان است بی اینکه سهم مهر ورزیدنم را شریک خست و نفرت کنم . دلم می خواهد ببخشم بی توقع ، بی بازگشت . زندگی شاید بزرگ شدن ظرف های ماست .

شنبه، تیر ۱۴

از خواسته ها

 زندگی؛ در همین باهم بودن های ناب است , در دونفره های شیرین و گاهی تلخ .  در پرواز بر فراز نقش پهنه , انتخاب کردن ... فرود آمدن در کنار یک زندگی موازی . در نگه داشتن احساس عمیق فهمیدن و فهمیده شدن . در بزرگ کردن و بخشیدن شور زندگی به  آنها که بودنشان , احوال خوبشان برایمان مهم است .
نخواه که سهم دوست داشتنمان پشت این کلمه ها در جا بزنند , نخواه که باهم بودنمان در دوری و دوستی جا خوش کنند .
نخواه که غرورمان را فدای باهم بودنمان کنیم , نخواه که موانع زندگی را بدون حضور یکدیگر بشنسایم  . سالها گذشته است از آن زمان های نرسیدن , جا ماندن و میان خاطره ها زندگی کردن ...
 باور کن زندگی در ساده بودنش , در بی پیرایگی یک فنجان نوشیدنی گرم نهفته . در بودن من و تو ..
بخواه که باهم تا قله باشیم  , بخواه که در روزهای سخت دست هایمان مامن گرم آرامش مان باشد . بخواه که زندگی را , خودمان را , باهم به جستجو بنشینیم .

چهارشنبه، تیر ۱۱

از داشته ها


مگر چند نفر میان سالهای عمر آدمی می آیند که  دوست داشتن , دوست داشته شدن , دوستی کردن با تو را بلد باشند.
می خواهی هر جای این دنیا که هستی کسی باشد در لحظه های نیاز رویش حساب کنی زمانی که موریانه می افتد به جان روحت آرامت کند . می خواهی لحظه های جانکاه او ,  تو مامن آرامشش باشی هر جای دنیا که بود بداند هستی ,  دلش به دلت گرم باشد  , از پشت نگاهش هجی کنی آشوب درونش را و لحظه های سخت دست در دستش بدهی .
 زمانی پا پس می کشی کنار می ایستی بی اینکه خوانده شوی جلو نمی روی , نمی خواهی بار دوستی باشی.  رابطه را تنها به دوش بکشی , و سر آخر خسته طرد شده جا بمانی , دستت را دراز کنی و با فضای خالی دست هایش مواجه شوی . می خواهی بخواهدت , خوانده شوی و آنگاه آغوش بگشایی برای بودنت .
همیشه نبودن آنها که از خلال نگاه هایت تو را می شناسند , آنها که دلت پی دلشان می رود وزن لحظه ها را سنگین می کند , کمشان داری , جستجو شان می کنی و آنگاه که نداری شان  مثل اینکه جایی درونت خالی می ماند

پنجشنبه، خرداد ۲۲

باهم بودنمان را مرور کنیم

هر از گاهی به نام به خوانیم یکدیگر را
هر از گاهی بگوییم که دوست می داریم
دوره کنیم با یکدیگر روزهای سپری شده را
دستهایمان را محکم بگیریم
در چشم هایمان جستجو کنیم
در راه قدم برداریم
محکم در آغوش بگیریم و زندگی را به جریان واداریم

می خواهمت

چای را گرم می خواهم
با نبات
تو را شاد می خواهم
با عشق

چهارشنبه، آبان ۸

از روزها

روزهاي صلح
وقت و بي وقت من
كم باشم
نباشم
خيال تو را آسودگي بخشم
جنگ مي كنم با خودم
بازي را خواهم...
صلح بده جان مرا و مرا
كز جهت توست همه جنگ من


پ ن : دو سطر آخر متعلق به غزلیات شمس مولانا می باشد